السلام علیک یا اباعبد الله الحسین (علیه السلام)
.jpg)
يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم زغفلت من و مايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي راچيديم وقت پرپر شدنش سازو نوايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم
يادمان باشد اگر حال خوشي دست بداد جز براي فرج يار دعايي نكنيم
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط نویسنده
|
+
قسمت ششم گلچین جلسات بر روی وب قرار گرفت
+ جلسه هفتگی (۲۲/۵/۸۶) بر روی وب قرار گرفت
میلاد حضرت رقیه سلام الله علیها به پیشگاه مقدس و ملکوتی امام زمان (عج)
و شیعیان مبارک باد

منو دست و دامانه تو یا رقیه
من از کودکی آشنا با تو بودم و مشق شبم آب بابا رقیه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:5  توسط نویسنده
|
+
قسمت ششم گلچین جلسات بر روی وب قرار گرفت
+ جلسه هفتگی (۲۲/۵/۸۶) بر روی وب قرار گرفت
روز ظهور تو چه سرافکنده میشوند آنان که در زمزمه ی دعای فرج کم گذاشتند...
قطعه ی گمشده ای از پرپرواز کم است یازده بار شمردیم یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است
دلت دارد نشانی از شکفتن دعا کن با دهانی از شکفتن
سه شنبه شب «توسل» میکشاند تو را تا جمکرانی از شکفتن
نیامد مرهمی همتای گریه نشد چیزی بگیرد جای گریه
سه شنبه شب شده آورده تسبیح دو رکعت جمکران را پای گریه!
صفِ چشم انتظاران، آیهای خوب «توسل» میچکد، سرمایهای خوب
سه شنبه شب دلم ای کاش باشد برای جمکران، همسایهای خوب
محمد کاظم بدرالدین
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 19:8  توسط نویسنده
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:9  توسط نویسنده
میلاد مسعود شاهزاده حضرت علی اکبر علیه السلام به ساحت مقدس و ملکوتی حضرت ولی عصر (عج) و عموم شیعیان مبارکباد
جشن های نیمه شعبان ۸۶ و ۸۷ بر روی وبلاگ قرار گرفت

نزهت بادی
قد دلجویش به شاخه شمشاد میماند؛ سایهگستر و پربار.
جام چشمهایش چون شط شراب است، زلال و درخشندهتر از آفتاب.
کمال ابروانش به رعد شباهت دارد؛ به ستیغ کوه.
طره مشکین گیسوانش، شاخه طوبی را به یاد میآورد؛ سبک و رها چون موج.
حُسن یوسف در مقابل توفان زیباییاش، پیراهن درید و شاهدان عالم قرب، از شکوه وجودش، پای در گل ماندند و خوبرویان دل بُرده از جهان، انگشت حیرت خویش را به بهای ترنج بریدند.
اما این زیبایی صورت، حجابی است تا آن سر غیبیه، مکتون بماند و این ظاهر خَلقی، آن باطن خُلقی را پردهداری میکند.
صدف را دیدهاید که با همه زیبایی و شگفتیاش، محزون مروارید است؟
تا صدف را نگشایید، کجا میتوانید به آن گوهر پنهانی وجود دست یابید؟!
این کوثرنشان حیدرینسب، در جمال لم یزلیاش، آیینهداری پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را میکند، اما تو در تعلق و تعیین این جلوه و جذبه ظاهری نمان.
پشت این آیینه هزار جلوه، وجود صیقل یافتهای است که بیش از همه، بر حقیقت پنهان محمدیه صلیاللهعلیهوآله نزدیک است.
بیجهت علی اکبر صلیاللهعلیهوآله را پیامبر دوباره آل اللّه ننامیدهاند؛ تو بهانه این نسبت را در ظهور عینی او جستوجو میکنی، اما دلیل، در حضور غیبی اوست.
چارهای نیست! تو نیز برای یافتن آن نور پشت دریاها، باید در وجود حضرتش غرق شوی!
شبیهترین غنچه به بهار
عباس محمدی
میآیی و کائنات به تو سلام میکند.
عطر آرام تو که از افق لبریز میشود، جهان در دامنه زلال روح تو به نماز میایستد.
آفتاب در پیشانی تو شدت میگیرد.
تمام میوههای درختان شاداب میشوند و برگهای سبز برای تو شعر میخوانند.
گلهای سرخ از لبخندهای بیمضایقه تو جان میگیرند و همه رودها، به شوق عطر تو به دریا میریزند.
همه موجها از تو یاد گرفتهاند که هیچگاه از رفتن باز نمانند. پیش از آنکه بیایی، ابرها نام زلالت را بر همه باریده بودند.
همه نام تو را میدانند. همه تو را میشناسند. تو شبیهترین غنچهها به بهاری، تو شبیهترین شکوفههای ازل به پیامبری صلیاللهعلیهوآله .
همه عطر تو را میشناسند؛ نارنجها، ابرها، بادها و گنجشکها.
نام تو در خون همه گلبرگهای زیبا جریان دارد.
همه عطرها از مهربانی تو سرچشمه میگیرند.
بهشت، بهانهایست برای دیدن تو. بیتو، بهار توهمی بزرگ است که به کویرهای بیپایان ختم میشود.
تو مسافر تمام قلبهایی هستی که پرندهها را دوست دارند.
ماه از گریبان گرامی تو آغاز میشود و روز در پیراهن تو تکثیر میشود.
با تو میتوان خورشید را به کوچکترین ایوانها دعوت کرد و باران را مهمان تمام شیشههای غبار گرفته بیرهگذر. امشب به یمن آمدنت تمام آینهها قد میکشند.
ابرها همه باران میشوند تا بیواسطه گونههای بهشتیات را ببوسند.
با آمدنت، عشق به مهمانی خانههای فراموش شده میرود و سقف خانهها ستارهپوش میشوند.
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:43  توسط نویسنده
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط نویسنده
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:15  توسط نویسنده
میلاد دو خورشید منوّر آمد
در بین دو مهر ، ماه انور آمد
بر وادی بی نهایت کرببـــلا
سلطان و
علمدار و
پیمبر آمد

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
السلام علیک یا سفینه النجات
در باغهای احساس زمین، گلها، رنگ سرخ گرفتند.
چهره زرد عشق، به سیلی شاهد شهادت، سرخ شد.
بهار، نوید آمدن گل همیشه بهاری، به باغ فاطمه علیهاالسلام آورد؛ گلی که با شکستن، نمیشکند و با چیدن، شاخه میدهد.
نوید آمدن مردی که با کشتن، نمیمیرد؛ بلکه با خونش زندگی میبخشد دین محمد را.
پیش از تو...
پیش از تو، عشق یا نبود یا اگر بود، سرخ نبود.
پیش از تو، زندگی ارزش دل بستن نداشت.
پیش از تو، کودکی در آغوش مادرش، عشق را با اشک مادر نمیآموخت.
تو، حسین فاطمهای؛ تفسیر عشق خدا به آفریدههایش و تمرین عشق بنده، به آفریدگارش. تو تمام دوست داشتنی.
چه کسی صدایم میکند؛ حسین؟!
به نام تو مینازم، وقتی صدایم میکنند، از نامت خجالت میکشم. نمیدانم این چه شوقی است! چه کسی است صدایم میکند: «حسین» و تنم برگ خزان میشود و میلرزد؟
چه کسی است صدایم میکند: «حسین» و اشکم بیاختیار میریزد.
نامم ببر و همنام تو بودن را یادم ده.
امیر عشق!
امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی! بهار آمدنت، نوید زندگی عاشقانه است.
کودکیات هم بوی شهادت میدهد. کودکیات هم نوید اشک میدهد.
امیر اشکهای بیپایان! بیتو گریه کردن، معنی ذلت است و با تو فریاد اعتراض به هرچه طاغوت، امیر اشکهاست.
بهانه اشکهایم باش تا باران شود و ترس را از مزرعه وجودم بشوید.
میخواهم آفتابگردان عشق بکارم.
یا حسین!
خاک اگر فصل بهار را «یا حسین» نگوید، جانش گرم آفتاب نمیشود. دانه اگر آب را با «یا حسین» ننوشد، جوانه نمیدهد. سنگ اگر نام «حسین» نبرد، زیر سم اسبان و پای ستوران میشکند. باران اگر عزادار «حسین» نباشد از تقدیر ابر، رها نمیشود، رود اگر نیت سفر کربلا نکند، کوهها را نمیشکافد.
هرجا جهادی است، هر جا مبارزهای است، هرجا ذرهای میل آفتاب میکند، نام تو را میگوید: «یاحسین!»
جگرگوشه فاطمه علیهاالسلام
در گوش بهار، اذان بگویید! سوسن فاطمه را به آغوش محمد برسانید!
کودکی با قنداقهای از سوسن، آمده تا همبازی سجده رسول خدا شود.
طبیب کوچکسالی، دارد غم ناامیدی بشر را درمان میکند.
حسین، بزرگ خواهد شد و از کودکی خواهد گذشت؛ ولی جگرگوشه فاطمه خواهد ماند.
حسین، قد خواهد کشید و سرور جوانان بهشت خواهد شد. حسین علیهالسلام معنای بهار است؛ سرخی لاله، سبزی آزادگی سروها و آبی مهربانی مشکهای آب... .
حسین امیری
السلام علیک یا ابالفضل العباس علیه السلام
ای نگاه نورانی ماهتاب در مشایعت آفتاب، ای مهربانترین سرفصل عاطفه در سراپرده عاشورا، ای تبسم خونین دستهای عاطفه، در بریدگی خنجرها، ای زیباترین طلوع عشق و ای دستهای بریده احساس! تو فصل بزرگی و نوری.
تو حماسیترین صفحات کتاب عشقستان کرببلایی. تو کیستی که تمام لبهای ترک خورده و تشنه که از ساحل آتشین عشق آمدهاند، بر گِرد ضریحت میگردند؟ تو سینه سینای عشق در سرزمین سبز سیادتی.
تو صاحب بالهای آسمانی در بهشت برینی.
تو سرخترین ترانه انتظار رهایی هستی. تو چونان شمشیر آختهای بودی بر فرق خفتگان ستم.
همّت تو، پای پایمردی را بلندتر کرد و مشک آبی که بر دوش کشیدی، عطش مردمان را برای ساحت خورشیدیات افزون ساخت. ولادتت خجسته باد.
السلام علیک یا سید الساجدین علیه السلام
امام سجاد ( علیه السلام) به تنهایی گام بر میداشت . آدمهای زیادی، در رفت و آمد بودند . در راه امام، جمعی از فقیران جذامی نشسته بودند . هرکس که آنها را میدید، زود راهش را کج میکرد، تا با آنها برخورد نکند .
جذامیها، گرفته و غمگین دورتا دور هم جمع شده بودند . آنها خاموش بودند و آنقدر فقیر، که نان خالی هم گیرشان نیامده بود .
مردم میگفتند: «با آنها نباید معامله کرد . به آنها نباید چیزی داد . بیماری آنها خطرناک است . آنها باید زودتر بمیرند تا مرضشان ریشهکن شود!»
امام سجاد ( علیه السلام) تا جزامیها را دید، فکر فرورفت . آنها با چشمهانی غمآلود نگاهش کردند . امام کمی که رد شد، ایستاد و با خودش گفت: «خداوند متکبران را دوست ندارد!»
دیگر حرکت نکرد . احساس میکرد اگر به آنها محل نگذارد و پای درد دلشان ننشیند، تکبر کرده است . زود برگشت و به آنها سلام کرد . بعد با خوشرویی کنارشان نشست . آنها با خوشحالی زیاد دور امام نشستند و با نگاهی پر از شوق به او نگریستند .
برای آنها باورش سختبود که مردی کنارشان بنشیند و با آنها حرف بزند . حضرت بعد از کمی صحبت، به آنها گفت: من اکنون روزه هستم!
اما آنها گرسنه بودند و وقتخوردن غذا بود . امام روزه مستحبی داشت و نمیتوانست در آنجا برایشان غذایی فراهم کند .
او فوری برخاست و همگی آنها را به خانهی خود دعوت کرد . آنها با شوق زیاد همراهش راه افتادند و به خانهاش رفتند . مردم سر راه از کار امام و دیدن آنها تعجب کرده بودند .
امام به خدمتکار خود دستور داد غذای لذیذ و زیادی برای آنها آماده کند . غذا که آماده شد، امام ظرفهای پر را یکی یکی جلوی مردان جذامی گذاشت . آنها با لذت و اشتها همه غذاها را خوردند . دقایقی بعد امام یک کیسه کوچک پر از پول آورد . در میان آنها نشست و در مقابل هرکدام مقداری پول گذاشت .
آنها هیجان زده شدند . امام سجاد ( علیه السلام) با مهربانی از آنها دلجویی کرد . بعد از آنها خواستباز هم به خانهاش بروند .
چندنفر از همسایهها که با تعجب پشت در خانهی امام ایستاده بودند، مشغول حرف زدن شدند .
یکیشان گفت: «راستی که» علی بن حسین «چه جرئتی دارد؟»
آن دیگری گفت: «آیا نمیداند که آنها بیماران مردنی هستند و هیچ فایدهای ندارند .»
سومی هم گفت: «خدا به خیر بگذراند . من که از دیدن آنها وحشت میکنم!»
اما امام سجاد ( علیه السلام) به چیزی دیگری میاندیشید . به دل پاک مردهای جذامی که پر از حرف بود، پر از غصه و پر از مهربانی ...
_________________________
منبع: فرازهایی برجسته از سیره امامان، ج ۲، ص ۲۰۵
از اصول کافی، ج ۲، ص ۱۲
بزودی مراسم های اخیر بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:57  توسط نویسنده
|